خرید بک لینک
مدت هاست اینجا ننوشتیم. نسیم دوباره مامان شده. این باعث شده که حسابی سرش شلوغ بشه و وقت نداشته باشه برای کارهای جانبی. اکرم هم که هزار تا کار سرش ریخته. تنهایی نوشتن اینجا صفا نداره. یه روزهایی چقدر زندگی هردوتامون شبیه هم بود و تجربه ها مون مشابه بود. وقتی جدا شدیم تو برگشتی نزدیک خانواده و من هم برا خودم چرخیدم و سر ازینجا در آوردم. الان دوتا زندگی متفاوت داریم. هر دوتاش خوبه. شاید این یکی از آخرین پست های این وبلاگ هست. حداقل تا یک مدت ما دیگه اینجا نمی نویسیم... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کاوه یوسفی تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 3:49

دیروز با یکی از دوستام حرف می زدم. برای مراسم گرفتن پاسپورت دعوت بودن. از یکی از دوستانشون صحبت می کرد که در ارتش زمان شاه پست بالایی داشته و سالها در انگلیس زندگی کرده و حاضر نبوده پاسپورت انگلیسی بگادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کاوه یوسفی تاريخ: چهارشنبه 21 اسفند 1398 ساعت: 14:48

زبان به یکی از معضلات جدید من تو محل زندگی جدیدم تبدیل شده. همکارایی که نیتیو هستند خیلی سریع حرف میزنند. تا جایی که حضوری باشه و طرف حسابم افراد آکادمیک باشن اوضاع بد نیست. بیشتر حرفها رو میتونم بفهمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کاوه یوسفی تاريخ: دوشنبه 20 آبان 1398 ساعت: 20:11

همه ما لحظه هایی تو زندگیمون داشتیم که احساس کردیم چیزی که برامون اتفاق افتاده نهایت بی انصافی است. چه احساس بدی هست اون لحظه. احساس تنهایی و استیصال! احساس این که حقمون این نبوده. احساس سرخوردگی. دلتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کاوه یوسفی تاريخ: دوشنبه 20 آبان 1398 ساعت: 20:11

قول میدم بعد از خودت، هیچ کس به اندازه من با دیدن آدرس ایمیل جدیدت خوشحال و مفتخر نشده باشه. چقدر خوشحالی های آدم ها متفاوته و چقدر میتونه کوچیک یا بزرگ باشه.

موفق باشی دوستم.

برچسب: نویسنده: کاوه یوسفی تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 18:38

امروز بعد از مدتها اومدم اینجا بنویسم. مدتها بود که میومدم شروع کنم به نوشتن اما حسش نبود. شروع این وبلاگ با شروع زندگی اکرم و نسیم در کشور فنلاند بود. 10 سال پیش. زندگی هر دومون به مرور زمان خیلی تغادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کاوه یوسفی تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 18:38

این روزها خیلی پیش میاد که خاطره بازی می کنم. دیروز می خواستم یه فایل رو توی لپ تاپ سیو کنم و طبق عادت با تاریخ روز باید نامگذاری می کردمش. با گوشیم تاریخ رو چک کردم... 25 نوامبر, 2018... ذهنم رفت به دادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کاوه یوسفی تاريخ: يکشنبه 25 آذر 1397 ساعت: 17:48

بهار دیگری از راه رسید. فصلی که مژده شکوفایی رویش و نوشدن می دهد. امیدوارم قلب هایمان هم در سال جدید روشنتر شود و در آن جوانه های مهر و محبت و عشق و نشاط بیشتر از پیش بروید.

آرزو دارم در این سال جدید رویاهای جدید داشته باشید و آرزوهایتان برآورده شود...

برچسب: نویسنده: کاوه یوسفی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 16:08

امروز با یه حس خوب بیدار شدم. ساعت گذاشته بودم برم کلاس. باد خنکی میومد و برگهای درختهای توی حیاط تکون میخوردن و یه سایه صبحگاهی پهن شده بود توی حیاط. اتاق هم نیمه تاریک بود. حس صبحهای تابستونی هلسینکادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کاوه یوسفی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 16:08

از قشنگی های وبلاگ زندگی کلمه یکیش این ه که بعد چندین سال با اکرم برین کنفرانس توی دانشگاه محل تحصیل خودتون و دو روز تمام رو دو تایی با هم باشین و کلی آدم های قدیمی، دوست ها و استادها و ... رو ببینین و یاد گذشته ها بیفتین و فکر کنین که برگشتین به چهارده پونزده سال پیش... انگار که این گپ چندین ساله هیچوقت وجود نداشته.

این کنفرانس دو روزه به اندازه چندین روز بهم انرژی و حس خوب داد. اکرم مرسی که بودی.

برچسب: نویسنده: کاوه یوسفی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 16:08

از وبلاگ خوبی کلمه های دیگه ی وبلاگ زندگی کلمه این ه که دوستت و همسرش از کیلومترها دورتر بیان خونه ت و چند روز رو کامل با هم باشین. شب ها دوتایی تا دیر وقت بیدار بمونین و حرف بزنین. صبح ها سر صبحونه از ریز و درشت بگین و بشنوین. با هم برین این ور و اون ور و خلاصه دو تایی کلی با هم خوش باشین.

مرسی از همسر خوبش به خاطر سعه صدر و بزرگواری که به خرج داد :)

و مرسی از صبا به خاطر همراهی قشنگش :*

برچسب: نویسنده: کاوه یوسفی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 16:08

بهار دیگری از راه رسید. فصلی که مژده شکوفایی رویش و نوشدن می دهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کاوه یوسفی تاريخ: پنجشنبه 20 ارديبهشت 1397 ساعت: 14:06

بعد از مدت ها اومدم یه سری به اینجا بزنم و در کمال ناباوری دیدم که انگار اینجا خیلی گرد و خاک گرفته. با خودم فکر کردم که خیلی بی معرفتی ه که حالا که سرمون به این همه چیزای جانبی و جذاب گرم شده اینجا رو از یاد ببریم. اولین فضای مجازی مشترک ما دو تا. خیلی دوستش داشتیم و یه زمان هایی اولین کاری که هر صبح می کردیم باز کردن صفحه اصلی وبلاگ و دیدن نظرات خواننده ها بود. چقدر با تک تک شون ذوق می کردیم و چقدر بعضی ها رو تحلیل می کردیم. روزگار خیلی خیلی خوشی بود. پر از هیجان و جذابیت.بهرحال حالا که بعد از مدت ها اومدم اینجا دیدم بی مناسبت نیست تا یادی کنم از 25 نوامبر 2008. یه روز خاص که همیشه اون رو به عنوان یه نقطه عطف تو زندگی مون می بینیم. اولین ورود ما به فنلاند که آغاز خیلی از اولین تجربه های ما شد. کلی هیجان و کلی خاطره. خیلی گذشته از اون روزها و خیلی چیزها تو این مدت تغییر کرده. حتی خودمون. خیلی عوض شدیم. هم خوبی داشته و هم بدی. خوبی هاش به جای خودش، اما دیشب که با خودم فکر می کردم به این نتیجه رسیدم که اون زمان ها به نسبت سنی که داشتم خیلی جسورتر و ریسک پذیرتر بودم. چیزی که الان با وجود تجربه های بیشتر در خودم کمرنگ تر می بینمش. چیزی ه که این روزها خیلی بهش احتیاج دارم اما در خودم نمی بینمش. باید یه جوری از این رویه بیام بیرون. یه تغییراتی لازمه... بدجور هم لازم ه...+ نوشته شده در یادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کاوه یوسفی تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 22:36

یه آخر هفته به یادماندنی با دوستان قدیمی. دوستانی که سالها پیش با هم آشنا شدیم. کنسرت همایون شجریان و نوای سازو خندیدن های از ته دل و حرف زدن های از جنس قدیمی خودمون. انگار همه مون ده سال کوچکتر شده باشیم و برگشته باشیم به اون روزهای پرهیاهو. اون آخر شب میون اون همهمه و نغمه تار و آواز یک لحظه برگشتم به اون حسهای قدیم. انگار توی اون جمع بودم و نبودم. لحظه نابی بود. ممنون از همه تون که این همه راه اومدید تا دور هم باشیم. این حس ها رو با هیچ چیز دیگه ای نمیشه تجربه کرد. حس یه صمیمیت قدیمی و همیشگی. یه شراب ناب چند ساله که همه رو مست میکرد...خوب شد دردم دوا شد خوب شد...+ نوشته شده در شنبه هجدهم آذر ۱۳۹۶ساعت 13:12 توسط اکرم و نسیم | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کاوه یوسفی تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 22:36

کلاسم تموم شده و برمی گردم اتاقم. وسایلم رو از تو کیفم دونه دونه درمیارم و می چینم روی میز کارم. جعبه عینک... جامدادی... دفترچه یادداشت... هویج های تیکه شده برای میان وعده و دفتردستک های مربوط به کارهای در حال انجام. همزمان ایمیل م رو چک می کنم که یه ایمیل کوچولو از اکرم می بینم. دلم گرم میشه. آخر ایمیل قبلی خودم نوشته بودم دلم برات تنگ شده. و به این فکر می کنم که این روزها دلم برای چند نفر تنگ شدادامه مطلب

برچسب: برات, نویسنده: کاوه یوسفی تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1396 ساعت: 13:02

صفحه بندی