
دیروز خیلی خسته بودم. تمام روز یا دراز کشیده بودم یا نشسته بودم و هیچ کاری نکردم. دیشب تا صبح خواب می دیدم دارم تو لندن گردش می کنم. خواب خیلی خوبی بود... جزیره های زیبا که با قایق از کنارشون میگذشتم و تصویرشون تو ذهنم حک می شد. خیلی حس خوبی بود. بعد به طور اتفاقی یکی از همکارانمو دیدم. توی یه کافه نشسته بود و نشستیم صحبت کردیم. گفت میخواد سوغاتی بخره و دنبال رنگ سبز سیدی هست. انگار میخواست بده به مخاطب خاصش. ولی هرچی گشتیم پیدا نکردیم. بهش گفتم اینم رنگه تو دنبالشی؟! گفت آنچه یافت می نشود آنم آرزوست. امروز بهش گفتم خوابمو. کلی خندید و به رو نیاورد. آدم مرموزیه. بیصبرانه منتظر مسافرت اخر هف...
ادامه مطلب