خرید بک لینک

دیروز خیلی خسته بودم. تمام روز یا دراز کشیده بودم یا نشسته بودم و هیچ کاری نکردم. دیشب تا صبح خواب می دیدم دارم تو لندن گردش می کنم. خواب خیلی خوبی بود...

جزیره های زیبا که با قایق از کنارشون میگذشتم و تصویرشون تو ذهنم حک می شد. خیلی حس خوبی بود. بعد به طور اتفاقی یکی از همکارانمو دیدم. توی یه کافه نشسته بود و نشستیم صحبت کردیم. گفت میخواد سوغاتی بخره و دنبال رنگ سبز سیدی هست. انگار میخواست بده به مخاطب خاصش. ولی هرچی گشتیم پیدا نکردیم. بهش گفتم اینم رنگه تو دنبالشی؟!

گفت آنچه یافت می نشود آنم آرزوست.

امروز بهش گفتم خوابمو. کلی خندید و به رو نیاورد. آدم مرموزیه.

بیصبرانه منتظر مسافرت اخر هفته بعد هستم. طبق معمول کلی کار عقب مونده دارم که اصلا دلم نمیخواد برم سراغشون. گاهی اوقات دوست دارم این شغل رو نداشتم یه ماه ازش میومدم بیرون. ولی خوب اگه نداشتم حتما میشد یکی از آرزوهام... ما انسانها خیلی عجیبیم سر از کار خودمون در نمیارم...

مامانم پیشمه. عصری به مهمونی افطاری دعوت شدیم، شاید بریم شاید نریم. امشب مامان بلیط قطار داره. حسابی تنبل شدم بره جاش خیلی خالی میشه. خدا به همه پدرمادرها سلامتی و عمر طولانی بده.

امروز احساس آرامش مطلق دارم. خدارو شکر میکنم به خاطر داشته هایم و دعا میکنم بهم کمک کنه به چیزهایی که دوست دارم برسم...

جمعه خردادی تون خوش...

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 11:48 توسط اکرم و نسیم |

برچسب: رویایی,قراره,واقعیت,بشه, نویسنده: کاوه یوسفی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 12:23

صفحه بندی