
شب ساعت 11 خاموشی می زنم و با هم میریم که بخوابیم. دستای کوچولوشو می ذاره رو صورتم. بهش میگم صبا من عاشقتم. نگاهم می کنه و با زبون شیرینش که کلمات رو کامل و بدون نقص بیان می کنه بهم میگه من عاشق هیچکی نیستم و خودش با یه حس خجالت می زنه زیر خنده. غرق خنده و لذت می شم و می بوسمش... اما توی دلم به روزی فکر می کنم که بیاد و به من از حس های درونی ش بگه. از روزی که دلش با یک نگاه لرزیده باشه... هم شیرینی ش رو برای خودم تجسم می کنم و هم مسوولیت سنگین مادری رو که همه چی رو تو دل خودش داره. باید دوست باشی معلم باشی همراه باشی همزبون باشی و از همه مهم تر عاشق باشی......
ادامه مطلب